السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )
31
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )
تحقّق مىبخشد - يعنى وجود - اول چيزى كه در برخورد با اشياء متوجه مىشويم آن است كه آنها مختلف و متمايز از يكديگرند ، در عين آنكه همه در ردّ قول سوفسطائيان ، مبنى بر انكار واقعيت ، اشتراك دارند ، و مىبينيم كه انسانى وجود دارد ، اسبى وجود دارد ، خورشيدى وجود دارد و . . . هر يك از اشياء واقعيتدار و موجود ، داراى ماهيتى است كه سبب تمايز آن از ديگر اشياء است و همه داراى وجودى هستند كه در همه به يك معنى و مشترك است ؛ پس ماهيت غير از وجود است ، زيرا آنچه اختصاصى است نمىتواند مشترك هم باشد . همچنين ، ماهيت ذاتاً از اينكه وجود بر آن حمل گردد ، يا از آن سلب شود ، بىتفات است ؛ در صورتى كه اگر ماهيت عين وجود باشد سلب آن از خودش امكانپذير نيست ، زيرا سلب شىء از نفس آن ، محال است . « 1 » پس حيثيت ماهوى اشياء غير از حيثيت وجودى آنهاست . و چون هر يك از اشياء داراى يك واقعيت بيش نيست ، تنها يكى از دو حيثيّت وجود و ماهيت بايد واقعيت شىء را متحقّق سازد ، و مراد از اصالت همين معنى است ، و حيثيّت ديگر امرى اعتبارى و منتزع از آن حيثيت اصيل خواهد بود و نسبت دادن واقعيت بدان عرضى است . حال ، از آنجا كه هر چيز هنگامى واقعيت خواهد يافت كه وجود بر آن حمل گردد و به وجود متّصف شود ، پس وجود است كه واقعيت شىء را تشكيل مىدهد و
--> ( 1 ) . خلاصهء اين بحث آن است كه هر چيزى در ذهن ما داراى دو مفهوم است ، يكى آنچه واقعيت خارجى شىء بدان مربوط است و حقيقتى است كه عدم را از ذات شىء طرد كرده و آن را موجود گردانيده است ، و مفهوم دوم آنچه در جواب سؤال : آن چيست ؟ گفته مىشود . در همهء اشياء يك حقيقت عينى واحد بهطور مشترك وجود دارد كه واقعيت يا وجود نام دارد و علاوه بر اين حقيقت ، هر شىء بهطور جداگانه وجه تمايز و خصوصيتى دارد كه آن را از اشياء ديگر متمايز مىكند و آن « ماهيت » است ، و چون واقعيت شىء يكى بيش نيست ، با برهان ثابت مىشود كه اصالت از آن وجود است